

![]() . اگه ارتباطمون مثل ۴,۵ سال پیش باقی میموند، شاید هیچوقت نمی خواستی فراموشم کنی ... شاید حتی برعکس، دوس داشتی همیشه بم فک کنی ، همیشه خیالمو ببافی، همیشه تو رویات ببوسیم ... اما من از نزدیک شناختنت رو، لمس کردن و بوسیدنت رو به فراموش نشدنم ترجیح میدم اگه زمان برگرده عقب بازم کنارت بودنو انتخاب میکنم. بازم اون لحظه که قبل بوسیدنم مکث کردی ، چشمامو باز میکنم و سرمو یه کم بالا میارم. شاید اگه منم بهت دل نمیدادم، تو ذهنت همیشه عاشق مینا میموندی ... با خیال راحت ، بدون تپش قلب، بدون عذاب وجدان ... شاید تو پشیمونی اما من هرگز پشیمون نیستم ... دل دادن بعد از ۳۰ سالگی... اونم واسه اولین بار ... پشیمونی نداره تعداد بازدید از این مطلب: 4
منتشر شده در تاریخ يکشنبه 3 خرداد 1405
توسط می نا
![]() . گاهی حس میکنم ارتباطم با دنیا قطع شده، مثل وقتایی که صدام بت نمیرسه ، یهو به خودم میام میبینم غرق شدم تو فکر و دارم تو خیال با تو حرف میزنم ... حتی ممکنه ازت عصبانی بشم یا خنده م بگیره . دنیای دیوونه ها ا همه قشنگه، نه؟ . پ.ن۱: گفتی یاد خوابیدنمون میفتی ... یاد چیش ؟🙈😍 . پ.ن۲: واقعا نمیدونم چرا هربار یادم میره بگم دوستت دارم 😔 تعداد بازدید از این مطلب: 2
منتشر شده در تاریخ دوشنبه 7 ارديبهشت 1405
توسط می نا
![]() . هرروز که ساعت ۴ وضعیت سفید رو میبینم ، پس زمینه ذهنم اینه که دیروز ، پریروز، ۳روز پیش ... ۴روز پیش ... این لحظه ها رو کنار هم خواب بودیم. چقد شیرینه کنارت خوابیدن چقد تلخه بی تو خوابیدن ... و بیدار بودن ... چقد تلخه فرار کردنت از مینات 💔 تعداد بازدید از این مطلب: 2
منتشر شده در تاریخ سه شنبه 1 ارديبهشت 1405
توسط می نا
![]() غم ، عصبانیت، ناامیدی... نمیدونم دقیقا حسم کدومشونه شاید ترکیبی از همش، شایدم در نهایت « بی حسی و بی خیالی » اینکه کنار من نباشی یه درده، اینکه کنار یه نفر دیگه باشی یه درده، اینکه هرروز بیشتر بخوای که تو اون شرایط بمونی یه درد دیگه س. میدونم میخوای بم بگی "رها کن و زندگیتو کن و من به دردت نمیخورم و... " اما حتی اگه منم رهات کنم، تو نباید خودتو رها کنی شاید همین روزا میمردیم! مرگ همیشه بوده و هست . اما این اواخر احتمالش برای همه خیلی بیشتر شده چرا باید این همه حسرت ببریم زیر خاک؟ به قول خودت : «زندگی واسه همه انقد سخته؟» تعداد بازدید از این مطلب: 2
منتشر شده در تاریخ يکشنبه 23 فروردين 1405
توسط می نا
![]() الان دیگه واقعا میترسم پویا از جنگ نه، از بمب نه، از مردن نه از ایران ِبعد از جنگ میترسم. از تورم هزار برابر، از قحطی ، بدبختی ... از زنده موندن میترسم... شاید هیچ چاره ای نباشه ولی الان واقعا به بغلت نیاز دارم. به بغل خیلی بزرگت ... شونه های خیلی پهنت... دستای خیلی گرمت... ضربان خیلی تندت... و نفسای خیلی عمیقت تو بغلم . الان واقعا نیاز دارم به یه مردی که تو باشی تعداد بازدید از این مطلب: 1
منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 19 فروردين 1405
توسط می نا
![]() قبلا میگفتی کاش مال تو باشم... میگفتی نمیتونم مال تو باشم... بعد گفتی نمیشه جلو بقیه باهم حرف بزنیم یا حتی همو نگاه کنیم ... بعد گفتی هیچ جا نمیشه همو ببینیم ... بعد گفتی حتی نمیشه باهم چت کنیم. چند وقت دیگه میگی تو یه شهر نفس هم نباید بکشیم...
هیچوقت نمیفهمی چقــــــدر، کی، کجا، و تو چه شرایطی بهت فکر کردم . هیچوقت نمیفهمی چقدر ناامیدانه دوستت داشتم . و هربار با چه حسرتی میبوسیدمت و تو دلم میگفتم این لبا باید مال من بشن ... تعداد بازدید از این مطلب: 1
منتشر شده در تاریخ جمعه 14 فروردين 1405
توسط می نا
![]() یه جا مثل سالن تئاتر بودیم، ممد هم بود. انگار یه تئاتر تموم شده بود. همه رفتن بیرون ... سالن خالی شد .ما نمیرفتیم ... حس خودمو میفهمیدم، چون من مثل همیشه دلم میخواست تا لحظه آخر کنارت باشم. اما حس تو رو نمیفهمیدم، عجیب بود برام که جای فرار، موندی. ممد هی صدات میزد بعد هممون سوار یه اتوبوس شدیم... اولش بی اعتنایی کردی بعد اومدی پیشم. چشات اشکی بود، گفتی : "دوس دارم حرف بزنیم خب ؟؟؟" "بیا قشنگ در موردش ۶ ساعت حرف بزنیم" (یه جوری میگفتی انگار من بی محلی کرده بودم بهت و تو میخواستی قهر تموم بشه ) بعد بام دست دادی حالت قول گرفتن... خیلی درمونده بودی. عجیب بود برام جلوی اون همه آدم تو اون شلوغی این حرفا رو زدی . یه کم بعد اتوبوس ایستاد. خیلی هم شلوغ بود. یهو دیدم نیستی ... پیاده شده بودی . حس کردم زدی زیر حرفت، زیر غصه ت، زیر اشکات، زیر همون دستی که دادی ... دلم گرفت ؛ به قول خودت «خیلی غصه م شد» تعداد بازدید از این مطلب: 1
منتشر شده در تاریخ سه شنبه 4 فروردين 1405
توسط می نا
![]() یه نفر ساعتهاست تو شلوغی جمعیت و لا به لای حرفا و تبریکای مسخره و ... مینا رو فراموش کرده . گرچه چیز عجیبی نیس و جای گله هم نیس ... اما نباید یه نفر دلتنگ اون یه نفری باشه که براش حتی یه ویس هم نمیفرسته. آخه دریغ کردنِ شنیدن صدات از یه آدم دلتنگ ، انصافه؟؟؟ . پ.ن۱: عارف هم رفت ... 💔 دارم صداتونو گوش میدم ... بی تو بر روی لبانم ... بی تو بر این زندگانی ... خاطراتم را به یاد آر... هرجا بی من نشستی . پ.ن۲: چشات اینو بهم هر لحظه میگه ... تعداد بازدید از این مطلب: 1
منتشر شده در تاریخ شنبه 1 فروردين 1405
توسط می نا
![]() داشتم قسمت ۲۶ سریال سرباز رو نگاه میکردم (بعد از مدتها که ندیدمش ... ولی خب باید ببینمش کامل، هم چون کار هادی مقدم و حمید نعمت اللهه هم چون از سبکش خوشم میاد) یاد روزی افتادم که قسمت اولش رو دیدم . و یاد اولین باری که تیتراژ آخرش رو شنیدم ... با صدای محمد معتمدی ... دستم را بگیر ، چشمت را ببند ... عمر رفته را رها کن، تو فقط مرا صدا کن... دستم را بگیر و یاد اینکه آهنگش رو برای تو فرستادم و توام احتمالا با ضبط آقا امید گوشش داده بودی . نمیدونم حس تو این سالها به من چقدر تغییر کرده ... اما من حس میکنم بدون تو سالهای طولانی ای گذروندم. حس میکنم یه بخشی از وجودم ، یه قسمتی از زندگیم ، یا یه چیزی که مال خودمه ، ازم جدا افتاده و همیشه منتظرم این جدایی تموم بشه . آرزو نکردم کاش وصل بشیم، چون وصلم بهت . و انگار فقط ازت دور افتادم. آرزو میکنم اگه قرار نیست بهم نزدیک بشی، اگه قرار نیست تو زندگیم کنار خودم داشته باشمت، اگه قرار نیس روزی بیاد که جای «نمیدونم و نمیتونم» رو «میدونم و میتونم» بگیره، قدرت فراموش کردنت رو پیدا کنم. تعداد بازدید از این مطلب: 1
منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 27 اسفند 1404
توسط می نا
![]() آدما گاهی حوصله شون سر میره ولی فک میکنن دلتنگن اما یه وقتایی داری از خواب بیهوش میشی و دلتنگی یه وقتایی رو تخت بیمارستانی ولی دلتنگی یه وقتایی وسط فیلم دیدن دلتنگی یه روزایی وسط قاطی کردن برنج و خورشت میفهمی دلتنگی یه شبایی از خواب میپری و میفهمی ... دلتنگی به خودت میای و میبینی چند ساله دلتنگی و این سالها چقدر بیهوده و سریع گذشتن... اون موقع س که میفهمی زمان شاید خیلی چیزا رو حل کنه اما دلتنگی رو نه ! . . پ.ن: حیف تلگرام قطعه وگرنه اذیتت میکردم 😒 تعداد بازدید از این مطلب: 0
منتشر شده در تاریخ دوشنبه 18 اسفند 1404
توسط می نا
![]() Türkçe yazacağım bu gece ,anlama diye Farsça yazdığımda noldu ? Anladın mı beni ? Korkuyorum bu aralar... Savaştan diyemiyorum ... Tam olarak neyden bilemiyorum. Eskisi gibi zevk alamıyorum, yemeklerden bile... Belkide sen bana yemek yapmış olsaydın yine alırdım zevk 😅 Geçen gün sana sormuştum ya ,,« beni çok mu seviyon?» diye ... Sende "bilmem ... Noldu ki ? " demiştin... Hatırlıyorsun herhalde Öyle yaktın ki beni... Önce zaman geçmiş nerdeyse 10 yıl... 3 yıldır bende seni seviyorum ama sen hala beni sevdiğinden emin olamadın ya ... O kadar "seni seviyorum" dedikten sonra... Belkide az seviyon ,,, aynen ya ... Azzzz Sevme beni az , istemiyorum . Ben az sevmekle yaşamak isteseydim çoooooktan evlenmiştim . Az falan istemiyorum . Benimsin sen ! Ruhunda benim... vücudunda ... ❤️🔥❤️🔥 تعداد بازدید از این مطلب: 0
منتشر شده در تاریخ شنبه 16 اسفند 1404
توسط می نا
منتشر شده در تاریخ سه شنبه 12 اسفند 1404
توسط می نا
![]() . اسفند اومد. ماه مورد علاقه م. که بوی بهار میده ولی بهتر از بهاره چون استرس تموم شدن بهارو تو خودش نداره. همیشه روز قبل از تعطیلی رو بیشتر از خود روز تعطیل دوس داشتم. روز قبل از دیدن تو ... ثانیه های قبل از بوسیدنت ... چون به جای ترس تموم شدن ، لذت شروع تو جون و تنم بود . دلم میخواد تو لحظه زندگی کنم . نه قبل و نه بعد . اگه تو بیای تو زندگیم ، همیشه بهاره. بهار واقعی که واقعا خوبه ، نه بهار اهواز . اگه تو بیای دیگه ترسی نیس، اگه هر لحظه حضور تو رو حس کنم ، اگه هروقت دلم خواستت بتونی ۵ دقیقه ببوسیم اگه هر صبح بتونم تو گردنت نفش بکشم اگه وقتی نصف شب از خواب می پرم ، خودمو تو بغل گرم و بزرگت گم کنم، اگه همیشه مال خود خود خودم باشی، جنگ هم بشه ... دیگه ترسی نیس . تعداد بازدید از این مطلب: 1
منتشر شده در تاریخ جمعه 1 اسفند 1404
توسط می نا
![]() بعد از کلی مریضی و خوب نشدن بالاخره رفتم دکتر، سرم زدم، یه کم بهتر شدم. مرغ آبپز کردم ، خوردم . به تو فکر کردم و... خوابیدم . بعدش «اسب حیوان نجیبی ست» رو پلی کردم و گریه کردم. سهم من از این دنیا فقط شده تنهایی . تعداد بازدید از این مطلب: 2
منتشر شده در تاریخ شنبه 25 بهمن 1404
توسط می نا
![]() اون فیلمایی که رو فلش ریخته بودم که واسه بار دوم با تو ببینم ولی ندیدیم رو خودم دیدم دوباره چاقی ، جدایی نادر از سیمین ، و ناگهان درخت ! به طرز عجیبی تو خیلی از سکانس ها یاد تو میفتم ؛ با یه نگاه ... دیالوگ ... یه اشک یا لبخند ... یا حتی فقط یه حس که شاید اون بازیگر داره فقط به منو تو منتقل میکنه فیلم دیدن با تو یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم بوده ( و شاید خیلی با تو های دیگه ، ولی الان موضوع فیلم دیدنه ) کاش میرفتم رشت کاش میرفتیم رشت ... باهم... ❤️💜 تعداد بازدید از این مطلب: 9
منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 15 بهمن 1404
توسط می نا
منتشر شده در تاریخ دوشنبه 13 بهمن 1404
توسط می نا
![]() انقدر امروز برام رویایی بود که حس میکنم یکی از خوابای قشنگی بود که دیدم ... حتی با وجود تلخی دقیقه های آخرش ... چون حتی توی خوابهامم هم معمولا واقع بینم و جزییات ، مثل دنیای واقعیه چقدر دلم میخواست این ۹ ساعت رو برای همیشه جاودانه کنم و هروقت بخوامت فقط در حد یه تراس رفتن و سیگار کشیدن ازم دور باشی کاش تا صبح پویا پویای من بود ...
تعداد بازدید از این مطلب: 22
منتشر شده در تاریخ جمعه 26 دی 1404
توسط می نا
![]() اینکه گاهی عکسامو ببینی برات کافیه؟ چی شد اون پویایی که دو سال پیش پشت فرمون با صدای بمانی فریاد میزد : «تو حق گریه های منی» ، امسال تو کنسرت بمانی داد میزد : «من حقمه زیبا تموم شم ...» چی شد حقت از «مینا» به «تموم شدن» تنزل پیدا کرد ؟ فقط تو نیستی ... منم همینم منی که وقتی برام یه خبر از خودت و کارات میفرستی ذوق میکنم و تو دلم میگم همین که هنوزم یادشه چقدر ذوقشو دارم ، کافیه نه ... اینا لازمه اما اصلا کافی نیس. کافی تویی ، حضورته، تنته، روحته... من همه رو باهم میخوام . همه ی تو رو ❤️💜 تعداد بازدید از این مطلب: 15
منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 3 دی 1404
توسط می نا
منتشر شده در تاریخ جمعه 21 آذر 1404
توسط می نا
![]() امروز هم چقدر منتظر پیامت بودم مثل پنج شنبه و خیلی روزای دیگه... که بگی مینا ... میای؟ بیا ... کی میرسی کجایی؟ ولی بعد که بهش فک میکنم میگم آخرش که چی؟! نه اینکه لحظه برام مهم نباشه ها ، خیلی مهمه خیلی ! همه لحظه های کوتاهی که باتوام می ارزه به کل روزا و شبای دیگه اما حتی اگه هر هفته هم ببینمت، بازم کمه مثل اینه هفته ای یه بار غذا بخورم یا هفته ای ۴ساعت بخوابم انقدر لازمی که با این چند ساعت و دقیقه ها زندگیم نمیگذره کی مال من میشی پس ❤️🔥 تعداد بازدید از این مطلب: 21
منتشر شده در تاریخ دوشنبه 17 آذر 1404
توسط می نا
![]() میگی : " هواییم نکن" اما تو هیچ کاری هم که نکنی، من هواییتم نمیدونم باید چیکار کنم ،کجا فرار کنم که بی تو بودن حس نشه با این همه لباس قشنگی که واسه بغل تو خریدم ، چه کنم؟ با این فکرایی که میاد تو ذهنم و تو نت گوشیم مینویسم که وقتی دیدمت شاید عملیش کنم ، چه کنم؟ اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟ نمیتونم ازت بگذرم باید مال من باشی ❤️🔥 تعداد بازدید از این مطلب: 20
منتشر شده در تاریخ شنبه 8 آذر 1404
توسط می نا
![]() چشامو میبندم و آهنگاتو گوش میدم انگار همینجایی... دم گوشم صدای نفست ، بغضت... حتی چهره تم میتونم تصور کنم قشنگ تو صدات حسش میکنم که چقد به شعرش فکر میکنی و چقدر داری به من فکر میکنی هروقت از دلتنگی در حال مرگم انجامش میدم و این روزا خیلی انجامش میدم... تعداد بازدید از این مطلب: 24
منتشر شده در تاریخ يکشنبه 2 آذر 1404
توسط می نا
![]() حس تنهاییت داره دیوونم میکنه میدونم دورت الان شلوغه و کلی هم درگیری داری، اما فک میکنم وقتی شب میخوای بخوابی و فقط خودتی و خودت ، تنهایی واقعی میاد سراغت و این دقیقا حس منم هست وقتی انقد ازت دورم. نمیدونی این هفته چقدر از ته دل میخواستم کنارت باشم ولی حتی حرف هم نتونستیم بزنیم 😢 و نمیدونی چقدر نیاز دارم تو بغلت گریه کنم تعداد بازدید از این مطلب: 35
منتشر شده در تاریخ شنبه 1 آذر 1404
توسط می نا
![]() دلم داره میترکه و هیچ کاری نمیتونم کنم برات بمیرم واسه تنهاییت کاش میشد یه کاری کرد نه مثل غریبه ها یه پیام یا کامنت بذارم کاش میتونستم قلبتو یه کم آروم کنم کاش میشد حداقل تو همچین روزی بغلت کنم همین یه بار جدا جدا نه، باهم گریه کنیم 💔🖤 مینا قربون اشکات بره 😔 پ.ن: میدونم بابات هم مرضیه رو دوست داشت، این آهنگ برای بابات، برای تو، برای غمت... تعداد بازدید از این مطلب: 28
منتشر شده در تاریخ يکشنبه 25 آبان 1404
توسط می نا
![]() حتی حرف زدن ساده باهات چقد حالمو بهتر میکنه. انگار از زندگی های قبلیم میشناسمت. انگار هرروز میبینمت و انگار سالهاست ندیدمت. کاش واسه یکبار هم که شده از ته دلت بخوای که بشه. و به نشدن اصلا فکر نکنی. چشمای تو افسانه نیست، که تموم خواب و خیالم بود تقدیر من عشق تو شد ، که همیشه فکر محالم بود ❤️🔥 تعداد بازدید از این مطلب: 35
منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 21 آبان 1404
توسط می نا
![]() از همه فاصله گرفتم کم کم حتی از بچه های تئاتر که البته صمیمیتی هم نداشتم باهاشون ولی بازم فاصله گرفتم سر جمع ۵،۶ نفر کافیه تو زندگیم و حتی با همونا هم خیلی نزدیک نیستم حتی کنار اونا هم گریه نمیکنم . یا هر حرفی رو نمیزنم ... شاید نزدیک ترین آدم زندگیم تا امروز تو بودی
تو میدونی چقد چاقم ، میدونی موهام چقد سفید داره ، میدونی شکموام و اگه چیزی نخورم حالم بد میشه میدونی وقتی کمد خریدم چقد گریه کردم میدونی چقد هرروز فحش میخورم میدونی چه فیلم و آهنگی وقتی میاد سریع دانلودش میکنم حتی میدونی قبل لیزر چقد پشم داشتم 😂 به عنوان کسی که باهام زندگی نکرده و حتی یه شب رو کنارم صبح نکرده، خیلی زیاد میدونی درباره م منم همینطور ولی قضیه فقط به اون دونستن ها ختم نمیشه که... قضیه اینه که کنار تو فقط آروم میشم... پر از دلشوره ام هرجای دیگه ... تو تقدیر منی بی لحظه ای شک ... چشات اینو بهم هر لحظه میگه (دارم الان با صدای تو گوشش میدم🥹❤️💜) تو که باشی همه دنیام شبیه آرزوم میشه ... روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه... چقد خوشبختی نزدیکه کنار من که راه میری از این دنیا رها میشم، تو که دستامو میگیری ❤️🔥 . پ.ن: قربون ری پست اینستات برم 😍 تعداد بازدید از این مطلب: 34
منتشر شده در تاریخ سه شنبه 13 آبان 1404
توسط می نا
![]() 🎤❤️🔥 Müslüm Gürses -sendenvazgeçmem .
یعنی میشه یه روز اسمتو پویام سیو کنم؟ 🫠 عاشق آهنگاییم که سه چهار تا جمله رو هی تکرار میکنن ولی انقدر جذابن که ازشون خسته نمیشم ... مثل تو ... که هرقدر تکرار بشی ازت خسته نمیشم دلم میخواد انقد تکرار بشی که بری تو عمق عمق عمق قلب و جونم تو گردنت نفس بکشم و زندگی بدون تو رو بلد نباشم تعداد بازدید از این مطلب: 36
منتشر شده در تاریخ يکشنبه 11 آبان 1404
توسط می نا
![]() . هربار میرم آفتاب دلتنگ تر میشم واسه بار دوم رفتم اجرای تخم مرغ ... کاش الان پیشت بودم... با هم آسمون ولایت رو نگاه میکردیم 😢 یعنی میشه یه روز منو تو ... کنار هم ... هرجای دنیا ... هرجای دنیایی دلم اونجاست 😭 . پ.ن۱: برام از چیزایی بگو که فک میکنی واسه هیشکی مهم نیس پ.ن۲: روی پاهای تو خوابم برده تعداد بازدید از این مطلب: 30
منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1404
توسط می نا
![]() اصلا دوست ندارم اذیتت کنم میدونم چقد تلاش کردی که بهم پیام ندی، از خودم میدونم. میدونم چقد دلتنگی، میدونم چقد گریه کردی، چقد فکر کردی حتی میدونم چقد تو خیالت بوسیدیم برای همین اذیتت نمیکنم .کاری نمیکنم دلتنگ تر شی... دلبری نمیکنم . توام مثل خودمی شاید یه روزی من دلتنگ تر باشم یه روزی تو یه شب من گریه کنم یه شب تو یه بار من استوری بذارم یه بار تو اما آخر همه ی این داستانا، آخر همه ی این غصه ها، من تو رو میخوام تو رو میخوام برای خود خودم . حتی به اینکه فؤاد، عزیز عزیزت باشه هم حسودیم میشه . به اینکه شقایق صندلی کنارت بشینه، به اینکه بچه ها رو به اسم خلاصه شده شون صدا بزنی حتی به شاگردای کلاس بازیگری تجربی ده سال پیشت ... به اینکه ممد نصف شب بهت زنگ بزنه و یک ساعت صداتو بشنوه و نظرتو بپرسه حسودیم میشه به همه ی لباسات به مسواکت 🙈 به کنترل تلویزیون که از اول تا آخر فیلم، تو دستته 🙈 به ماگ قهوه های عصرت به لیوان آبجوهای شبت به هرچی و هرکی که کنارته میدونم هیچی و هیچ کس ، هیچوقت و هیچ جا، حتی یک ثانیه هم جایی که من تو قلبت داشتم رو نداشته میدونم هیچوقت هیچ تن و روحی رو جز من لمس نکردی میدونم جز من هیشکی لمست نکرده میدونم میخوای فقط مال من باشی. منم میخوام فقط مال تو باشم . پیام آخرمون یادته ؟ دوماه گذشته ... نگو منتظرم نباش نگو امید نداشته باش نگو نمیتونم نگو ببخشید فقط بیا فقط بغلم کن تعداد بازدید از این مطلب: 32
منتشر شده در تاریخ يکشنبه 4 آبان 1404
توسط می نا
|
درباره وبگاه
منو کاربری
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار وب سایت
کل نظرات : 4
تعداد اعضا : 0
باردید دیروز : 7 بازدید هفته : 42 بازدید ماه : 166 بازدید سال : 1907 بازدید کلی : 50257 چت باکس
دیگر موارد
|


